







































































جمعه گذشته راهی اصفهان شدم؛ اما این بار، اصفهان، آن هستی و مستی همیشگی را نداشت. مسجد و بازار، کاخ و میدان، هر یک راوی غربتی جانکاه بودند. کاشیهای فیروزهای زخم برداشته و عطر جادویی هل و زعفران از کوچهباغهایش رخت بربسته بود. بغضی سنگین گلویم را می فشرد؛ زیرا اصفهان را رنجور و مجروح […]